یکشنبه سی ام فروردین 1388
درخت گردو با هزاران برگهایش می درخشد. برگی در شراب من می افتد.
هوا خفه است. بوی برق و توفان می دهد.
برگ مانند کشتی کوچکی بر روی شراب من پیش می رود.ان طرف ...در روی رودخانه...
یک غرش لطیف
اه.... این برگ سبز من او را از میان شراب بیرون می اورم.شراب کمی تلخ شده است
مزه گردو می دهد
کمی تلخی حق دارد در همه چیز وجود داشته باشد. در حرف درست و در بوسه عشق
پس چرا در شراب نباشد
یکشنبه سی ام فروردین 1388
...چشمهای او این نوازش را گدایی میکردندو حاضر بود جان خود را بدهد در صورتیکه یک نفر
به او اظهار محبت کندو با دست روی سرش بکشد.او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به
کسی ابراز کندبرایش فداکاری بنماید.حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان دهد
اما به نظر میامد هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداست. هیچ کس از او حمایت
نمی کرد. توی هر چشمی نگاه میکرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی خواندو هر
حرکتی که برای جلب توجه این ادمها می کردمثل این بود که خشم و غضب انها را بیشتر
بر می انگیخت...
صادق هدایت
چقدر با این حکایت هم ذات پنداری میکنم انگار خودم دارم درد دل می کنم انگار قلم هدایت
دست من بوده
یکشنبه سی ام فروردین 1388
شهر های پر از تخیل انسان با کلاس
با کوچه های گنگ و خیابان با کلاس
شهری بزرگ با در و دیوار شیشه ای
پارک و فضای سبز و درختان با کلاس
پاساژهای سر به فلک برده مدرن
مبهوت مشتری فراوان با کلاس
یک خانم جوان پراز فیس و ادعا
در پرس و جوی قیمت فنجان با کلاس
طفلی که تکیه کرده به ویترین شیشه ای
خیره به یک عروسک بی جان با کلاس
رد نگاه مضطرب یک جوان پیر...
در جستجوی یک کت ارزان با کلاس
مردی که وصله کرده خودش را به مشتری
با یک زبان سرخ رجز خوان با کلاس
کلی کلاس داره به چشمان دخترک
یک جفت لنز سبز درخشان با کلاس
هر کس به سمت میل خودش راه می رود
مانند رفت وامد حیوان با کلاس
هر روز در پرستش یک شئ ناتوان
خانه کلکسیون خدایان با کلاس
یک دوزخ موقتی از هیزم بهشت
انسان در ترادف شیطان با کلاس
یک شهر در اسارت برج و چراغ و رنگ
با نام استعاری زندان با کلاس
شبهای پر ستاره ارام در خلیج
موسیقی طراوت باران با کلاس
مهمانی مجلل در اسمان خراش
شبهای شاعرانه مردان با کلاس
اغوش گرم و راحت بابای فانتزی
لالایی پیانوی مامان با کلاس
مانورهای مرسدس شیک نقره ای
در خواب پریشان یک جوان با کلاس
حالا فقط به خاطر یک جیب وصله دار
با ان دو چشم مشکی حیران با کلاس
در انتخاب من به دو راهی رسیده
معشوق با حضور رقیبان با کلاس...
شنبه بیست و نهم فروردین 1388
شنبه بیست و نهم فروردین 1388
بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ میزنند ...
گنجشک ها جدی جدی می میرند ادمها شوخی شوخی زخم می زنند...
و قلبها جدی جدی می شکنند .
ادمها شوخی شوخی لبخند می زنند ...
و دلها جدی جدی عاشق می شوند
شنبه بیست و نهم فروردین 1388
اما کسی که دوستش داری و او هم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگزبه هم
نمی رسندو این رنج است
زندگی یعنی این...
این متن کوتاه حقیقت تلخ زندگیه خیلی از نسل ماست
من میخوام این رسم بشکنم میدونید چطوری عشق درونمه لازم نیست کسی اونو به من بده
من بیشتر منتظر کسی هستم تا ابرازش کنم
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
ذهنم الان خیلی مغشوشه افکار متفاوتی از ذهنم میگذره ولی بزارید از اینجا شروع کنم
دو روز پیش رفته بودم سخنرانی مهندس میر حسین موسوی (کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری) خیلی بهم برخورد چرا یه سخنران اینقدر مخاطبشو پایین فرض میکنه ؟
اقای موسوی شما که میخواهید شفاف سازی کنید چرا شفاف سازی رو از خودتون شروع نمی کنید؟
مگه شما می خواهید نماینده مجلس بشید که راجع به مسائل منطقه ای وشهری حرف میزنید.
بزارید منم کلان تر صحبت کنم ما ادمای این اجتماع واقعا لایق شرایط بهتری هستیم؟
ما ادمای این جامعه فقط بلدیم حرف بزنیم چرا نگاهی به خودمون نمی اندازیم؟ما که نه
از خودمون خبر داریم نه از اطرافمون.چراهمانطور که خود واجب میدونیم کار کنیم پول در
بیاریم فکر نمی کنیم که باید اگاهی هم کسب کنیم؟ به پیرامون خود نگاه مسئولانه تری داشته باشیم؟
از لحاظ فردی همه افسرده دلمرده یا در حال فریب خود از لحاظ اجتماعی هم که مشخصه
نیاز به گفتن نیست.چرا نمی خواهیم مسئولیت پذیر باشیم نسبت به خودمون ایندمون یا نسل اینده. ما همیشه اینده رو فدای گذشته ناشاد کردیم.بیایید از خودمون شروع کنیم خودمون اگاه بشیم
زن و مرد انسانی تر فکر و رفتار کنیم.
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
ـ مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی
ـ ماهی گفت: شما زیادی فکر می کنید همه اش که نباید فکر کرد.راه بیفتیم ترسمان به کلی می ریزد...
ـ کسی را شاید با تو نیاز باشد از باور بیهودگی خود در گذر
ـ مرگ خیلی اسان می تواند الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم زندگی می کنم نباید به پیشواز مرگ بروم
البته اگر یک وقت به ناچار با مرگ روبه رو شدم ـ که می شوم ـ مهم نیست
مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار میکنیم
حقیقت را
ازادی را
خود را
در میان راه می بالدو ببار می نشیند
دوستی که توانمان می دهد تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری
این است راه ما
تو و من...
مرد همیشه جاوید ایران زمین احمد شاملو
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
من میخوام در این بلاگ از خودم دغدغه هام ارزوهام و اندیشه هام بگم از نظرات و انتقادات شما عزیزان
پیشاپیش سپاسگزارم
ادامه مطلب

