تبليغاتX
پاییز سرخ

یکشنبه سی ام فروردین 1388

قبل از توفان

درخت گردو با هزاران برگهایش می درخشد. برگی در شراب من می افتد.

هوا خفه است. بوی برق و توفان می دهد.

برگ مانند کشتی کوچکی بر روی شراب من پیش می رود.ان طرف ...در روی رودخانه...

یک غرش لطیف

اه.... این برگ سبز  من او را از میان شراب بیرون می اورم.شراب کمی تلخ شده است

مزه گردو می دهد

کمی تلخی حق دارد در همه چیز وجود داشته باشد. در حرف درست و در بوسه عشق

پس چرا در شراب نباشد

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 1:9 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

گوشه ای از داستان سگ ولگرد

...چشمهای او این نوازش را گدایی میکردندو حاضر بود جان خود را بدهد در صورتیکه یک نفر

به او اظهار محبت کندو با دست روی سرش بکشد.او احتیاج داشت که مهربانی خودش را به

کسی ابراز کندبرایش فداکاری بنماید.حس پرستش و وفاداری خود را به کسی نشان دهد

اما به نظر میامد هیچ کس احتیاجی به ابراز احساسات او نداست. هیچ کس از او حمایت

نمی کرد. توی هر چشمی نگاه میکرد به جز کینه و شرارت چیز دیگری نمی خواندو هر

حرکتی که برای جلب توجه این ادمها می کردمثل این بود که خشم و غضب انها را بیشتر

بر می انگیخت...

                                                                                                           صادق هدایت

چقدر با این حکایت هم ذات پنداری میکنم انگار خودم دارم درد دل می کنم انگار قلم هدایت

دست من بوده

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 0:55 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سی ام فروردین 1388

شهر با کلاس

شهر های پر از تخیل انسان با کلاس

با کوچه های گنگ و خیابان با کلاس

شهری بزرگ با در و دیوار شیشه ای

پارک و فضای سبز و درختان با کلاس

پاساژهای سر به فلک برده مدرن

مبهوت مشتری فراوان با کلاس

یک خانم جوان پراز فیس و ادعا

در پرس و جوی قیمت فنجان با کلاس

طفلی که تکیه کرده به ویترین شیشه ای

خیره به یک عروسک بی جان با کلاس

رد نگاه مضطرب یک جوان پیر...

در جستجوی یک کت ارزان با کلاس

مردی که وصله کرده خودش را به مشتری

با یک زبان سرخ رجز خوان با کلاس

کلی کلاس داره به چشمان دخترک

یک جفت لنز سبز درخشان با کلاس

هر کس به سمت میل خودش راه می رود

مانند رفت وامد حیوان با کلاس

هر روز در پرستش یک  شئ ناتوان

خانه کلکسیون خدایان با کلاس

یک دوزخ موقتی از هیزم بهشت

انسان در ترادف شیطان با کلاس

یک شهر در اسارت برج و چراغ و رنگ

با نام استعاری زندان با کلاس

شبهای پر ستاره ارام در خلیج

موسیقی طراوت باران با کلاس

مهمانی مجلل در اسمان خراش

شبهای شاعرانه مردان با کلاس

اغوش گرم و راحت بابای فانتزی

لالایی پیانوی مامان با کلاس

مانورهای مرسدس شیک نقره ای

در خواب پریشان یک جوان با کلاس

حالا فقط به خاطر یک جیب وصله دار

با ان دو چشم مشکی حیران با کلاس

در انتخاب من به دو راهی رسیده

معشوق با حضور رقیبان با کلاس...

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 0:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

بخشي از داستان شازده كوچولو نوشته سنت اگزوپري چاپ ارسال به دوست
شهريار كوچك

آن وقت بود که سر و کله‌ي روباه پيدا شد.
روباه گفت: -سلام.
شهريار کوچولو برگشت اما کسي را نديد. با وجود اين با ادب تمام گفت:  
-سلام.
صداگفت: -من اين‌جام، زير درخت سيب...
شهريار کوچولو گفت: -کي هستي تو ؟ عجب خوشگلي!
روباه گفت: -يک روباهم من.
شهريار کوچولو گفت: -بيا با من بازي کن. نمي‌داني چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمي‌توانم بات بازي کنم. هنوز اهليم نکرده‌اند آخر.
شهريار کوچولو آهي کشيد و گفت: -معذرت مي‌خواهم.
اما فکري کرد و پرسيد: -اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -تو اهل اين‌جا نيستي. پي چي مي‌گردي؟
شهريار کوچولو گفت: -پي آدم‌ها مي‌گردم. نگفتي اهلي کردن يعني چه؟
روباه گفت: -آدم‌ها تفنگ دارند و شکار مي‌کنند. اينش اسباب دلخوري است! اما مرغ و ماکيان هم پرورش مي‌دهند و خيرشان فقط همين است. تو پي مرغ مي‌کردي؟
شهريار کوچولو گفت: -نَه، پي دوست مي‌گردم. اهلي کردن يعني چي؟
روباه گفت: -يک چيزي است که پاک فراموش شده. معنيش ايجاد علاقه کردن است.
-ايجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: -معلوم است. تو الان واسه من يک پسر بچه‌اي مثل صد هزار پسر بچه‌ي ديگر. نه من هيچ احتياجي به تو دارم نه تو هيچ احتياجي به من. من هم واسه تو يک روباهم مثل صد هزار روباه ديگر. اما اگر منو اهلي کردي هر دوتامان به هم احتياج پيدا مي‌کنيم. تو واسه من ميان همه‌ي عالم موجود يگانه‌اي مي‌شوي من واسه تو.
شهريار کوچولو گفت: -کم‌کم دارد دستگيرم مي‌شود. يک گلي هست که گمانم مرا اهلي کرده باشد.
روباه گفت: -بعيد نيست. رو اين کره‌ي زمين هزار جور چيز مي‌شود ديد.
شهريار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کره‌ي زمين نيست.
روباه که انگار حسابي حيرت کرده بود گفت: -رو يک سياره‌ي ديگر است؟
-آره.
 -تو آن سياره شکارچي هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکيان چه‌طور؟
-نه.
روباه آه‌کشان گفت: -هميشه‌ي خدا يک پاي بساط لنگ است!
اما پي حرفش را گرفت و گفت: -زندگي يک‌نواختي دارم. من مرغ‌ها را شکار مي‌کنم آدم‌ها مرا. همه‌ي مرغ‌ها عين همند همه‌ي آدم‌ها هم عين همند. اين وضع يک خرده خلقم را تنگ مي‌کند. اما اگر تو منو اهلي کني انگار که زندگيم را چراغان کرده باشي. آن وقت صداي پايي را مي‌شناسم که باهر صداي پاي ديگر فرق مي‌کند: صداي پاي ديگران مرا وادار مي‌کند تو هفت تا سوراخ قايم بشوم اما صداي پاي تو مثل نغمه‌اي مرا از سوراخم مي‌کشد بيرون. تازه، نگاه کن آن‌جا آن گندم‌زار را مي‌بيني؟ براي من که نان بخور نيستم گندم چيز بي‌فايده‌اي است. پس گندم‌زار هم مرا به ياد چيزي نمي‌اندازد. اسباب تاسف است. اما تو موهات رنگ طلا است. پس وقتي اهليم کردي محشر مي‌شود! گندم که طلايي رنگ است مرا به ياد تو مي‌اندازد و صداي باد را هم که تو گندم‌زار مي‌پيچد دوست خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازي شهريار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت مي‌خواهد منو اهلي کن!
شهريار کوچولو جواب داد: -دلم که خيلي مي‌خواهد، اما وقتِ چنداني ندارم. بايد بروم دوستاني پيدا کنم و از کلي چيزها سر در آرم.
روباه گفت: -آدم فقط از چيزهايي که اهلي کند مي‌تواند سر در آرد. انسان‌ها ديگر براي سر در آوردن از چيزها وقت ندارند. همه چيز را همين جور حاضر آماده از دکان‌ها مي‌خرند. اما چون دکاني نيست که دوست معامله کند آدم‌ها مانده‌اند بي‌دوست... تو اگر دوست مي‌خواهي خب منو اهلي کن!
شهريار کوچولو پرسيد: -راهش چيست؟
روباه جواب داد: -بايد خيلي خيلي حوصله کني. اولش يک خرده دورتر از من مي‌گيري اين جوري ميان علف‌ها مي‌نشيني. من زير چشمي نگاهت مي‌کنم و تو لام‌تاکام هيچي نمي‌گويي، چون تقصير همه‌ي سؤِتفاهم‌ها زير سر زبان است. عوضش مي‌تواني هر روز يک خرده نزديک‌تر بنشيني.

 فرداي آن روز دوباره شهريار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت ديروز آمده بودي. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بيايي من از ساعت سه تو دلم قند آب مي‌شود و هر چه ساعت جلوتر برود بيش‌تر احساس شادي و خوشبختي مي‌کنم. ساعت چهار که شد دلم بنا مي‌کند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است که قدرِ خوشبختي را مي‌فهمم! اما اگر تو وقت و بي وقت بيايي من از کجا بدانم چه ساعتي بايد دلم را براي ديدارت آماده کنم؟... هر چيزي براي خودش قاعده‌اي دارد.
شهريار کوچولو گفت: -قاعده يعني چه؟
روباه گفت: -اين هم از آن چيزهايي است که پاک از خاطرها رفته. اين همان چيزي است که باعث مي‌شود فلان روز با باقي روزها و فلان ساعت با باقي ساعت‌ها فرق کند. مثلا شکارچي‌هاي ما ميان خودشان رسمي دارند و آن اين است که پنج‌شنبه‌ها را با دخترهاي ده مي‌روند رقص. پس پنج‌شنبه‌ها بَرّه‌کشانِ من است: براي خودم گردش‌کنان مي‌روم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچي‌ها وقت و بي وقت مي‌رقصيدند همه‌ي روزها شبيه هم مي‌شد و منِ بيچاره ديگر فرصت و فراغتي نداشتم.

به اين ترتيب شهريار کوچولو روباه را اهلي کرد.
لحظه‌ي جدايي که نزديک شد روباه گفت: -آخ! نمي‌توانم جلو اشکم را بگيرم.
شهريار کوچولو گفت: -تقصير خودت است. من که بدت را نمي‌خواستم، خودت خواستي اهليت کنم.
روباه گفت: -همين طور است.
شهريار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازير مي‌شود!
روباه گفت: -همين طور است.
-پس اين ماجرا فايده‌اي به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد گفت: -برو يک بار ديگر گل‌ها را ببين تا بفهمي که گلِ خودت تو عالم تک است. برگشتنا با هم وداع مي‌کنيم و من به عنوان هديه رازي را به‌ات مي‌گويم.
شهريار کوچولو بار ديگر به تماشاي گل‌ها رفت و به آن‌ها گفت: -شما سرِ سوزني به گل من نمي‌مانيد و هنوز هيچي نيستيد. نه کسي شما را اهلي کرده نه شما کسي را. درست همان جوري هستيد که روباه من بود: روباهي بود مثل صدهزار روباه ديگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همه‌ي عالم تک است.
گل‌ها حسابي از رو رفتند.
شهريار کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگليد اما خالي هستيد. براي‌تان نمي‌شود مُرد. گفت‌وگو ندارد که گلِ مرا هم فلان ره‌گذر مي‌بيند مثل شما. اما او به تنهايي از همه‌ي شما سر است چون فقط اوست که آبش داده‌ام، چون فقط اوست که زير حبابش گذاشته‌ام، چون فقط اوست که با تجير برايش حفاظ درست کرده‌ام، چون فقط اوست که حشراتش را کشته‌ام (جز دو سه‌تايي که مي‌بايست شب‌پره بشوند)، چون فقط اوست که پاي گِلِه‌گزاري‌ها يا خودنمايي‌ها و حتا گاهي پاي بُغ کردن و هيچي نگفتن‌هاش نشسته‌ام، چون او گلِ من است.
و برگشت پيش روباه.
گفت: -خدانگه‌دار!
روباه گفت: -خدانگه‌دار!... و اما رازي که گفتم خيلي ساده است:
جز با دل هيچي را چنان که بايد نمي‌شود ديد. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.
شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمي‌بيند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمري است که به پاش صرف کرده‌اي.
شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمري است که به پاش صرف کرده‌ام.
روباه گفت: -انسان‌ها اين حقيقت را فراموش کرده‌اند اما تو نبايد فراموشش کني. تو تا زنده‌اي نسبت به چيزي که اهلي کرده‌اي مسئولي. تو مسئول گُلِتي...

شهريار کوچولو براي آن که يادش بماند تکرار کرد: -من مسئول گُلمَم.


یادداشت های بازدیدکنندگان

بررسی امنیتی. لطفا کد امنیتی را وارد کنید گوش دادن به کد

@ 2003-2007 KanoonWeb All Rights Reserved.
برداشت از مطالب اين سايت با ذکر منبع آزاد است

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 23:31 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

شوخی:

بچه ها شوخی شوخی به گنجشک ها سنگ میزنند ...

گنجشک ها جدی جدی می میرند ادمها شوخی شوخی زخم می زنند...

و قلبها جدی جدی می شکنند .

ادمها شوخی شوخی لبخند می زنند ...

و دلها جدی جدی عاشق می شوند 

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 23:26 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم فروردین 1388

دنیا را بد ساخته اید...کسی را که دوست داری   تو را دوست نمی دارد و کسی که تو را دوست دارد تو دوستش نمی داری.

اما کسی که دوستش داری و او هم  تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگزبه هم

نمی رسندو این رنج است

زندگی یعنی این...

این متن کوتاه حقیقت تلخ زندگیه خیلی از نسل ماست

من میخوام این رسم بشکنم میدونید چطوری عشق درونمه لازم نیست کسی اونو به من بده

من بیشتر منتظر کسی هستم تا ابرازش کنم

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 23:15 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

ایا ما لایق شرایط بهتری هستیم؟

ذهنم الان خیلی مغشوشه افکار متفاوتی از ذهنم میگذره ولی بزارید از اینجا شروع کنم

دو روز پیش رفته بودم سخنرانی مهندس میر حسین موسوی (کاندیدای انتخابات ریاست جمهوری) خیلی بهم برخورد چرا یه سخنران اینقدر مخاطبشو پایین فرض میکنه ؟

اقای موسوی شما که میخواهید شفاف سازی کنید چرا شفاف سازی رو از خودتون شروع نمی کنید؟

مگه شما می خواهید نماینده مجلس بشید که راجع به مسائل منطقه ای وشهری حرف میزنید.

بزارید منم کلان تر صحبت کنم ما ادمای این اجتماع واقعا لایق شرایط بهتری هستیم؟

ما ادمای این جامعه فقط بلدیم حرف بزنیم چرا نگاهی به خودمون نمی اندازیم؟ما که نه

از خودمون خبر داریم نه از اطرافمون.چراهمانطور که خود واجب میدونیم کار کنیم پول در

بیاریم فکر نمی کنیم که باید اگاهی هم کسب کنیم؟ به پیرامون خود نگاه مسئولانه تری داشته باشیم؟

از لحاظ فردی همه افسرده دلمرده یا در حال فریب خود از لحاظ اجتماعی هم که مشخصه

نیاز به گفتن نیست.چرا نمی خواهیم مسئولیت پذیر باشیم نسبت به خودمون ایندمون یا نسل اینده. ما همیشه اینده رو فدای گذشته ناشاد کردیم.بیایید از خودمون شروع کنیم خودمون اگاه بشیم

زن و مرد انسانی تر فکر و رفتار کنیم.

 

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 14:25 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

چند جمله کوتاه

ـ مرا دوست بدار اندکی ولی طولانی

ـ ماهی گفت: شما زیادی فکر می کنید  همه اش که نباید فکر کرد.راه بیفتیم ترسمان به کلی می ریزد...

ـ کسی را شاید با تو نیاز باشد از باور بیهودگی خود در گذر

ـ مرگ خیلی اسان می تواند الان به سراغ من بیاید اما من تا می توانم زندگی می کنم نباید به پیشواز مرگ بروم

البته اگر یک وقت به ناچار  با مرگ روبه رو شدم ـ که می شوم ـ مهم نیست

مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد...

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 16:37 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

جویای راه خویش باش

از این سان که منم

در تکاپوی انسان شدن 

در میان راه دیدار میکنیم

حقیقت را

ازادی را

خود را

در  میان راه می بالدو ببار می نشیند

دوستی که توانمان می دهد تا برای دیگران مامنی باشیم و یاوری

این است راه ما

تو و من...

مرد همیشه جاوید ایران زمین احمد شاملو

نوشته شده توسط پاییز سرخ در 15:56 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388

با درود به کلیه دوستان

من میخوام در این بلاگ از خودم دغدغه هام ارزوهام و اندیشه هام بگم از نظرات و انتقادات شما عزیزان 

پیشاپیش سپاسگزارم

 http://sepidedam.blogfa.com/

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط پاییز سرخ در 15:13 |  لینک ثابت   •